
برای تبادل لینک ابتدا لینک مارو بانام:راز سکوت در
وبلاگ یاسایتتان قراردهید ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهید تاما هم این کار رو برای شما بکنیم.
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
دی 1389
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
میدونستی وقتی دلمون میگیره تاوان
لحظه هایی ایست که دل می بندیم...
دیروز آرزو داشتم ای کاش می توانستم
دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد
اما...
امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد باز
من
زندگی
خواهم کرد...............
یه نفرو میخوام که مترسک مزرعه ای باشه که من توشم
میخوام یکی وارد رویام بشه
کسی هست؟؟؟
میخوام وسط مزرعه بایستم و داد بزن
آهاااااااااااااااااااااااااااااااااای !!! کسی نیست؟؟؟
آآآآآآآآآآآآآآآی آدمای این شهر.............
آآآآآآآآآآآآآآی آدمای این دیار...........
آآآآآآآآآآآآآی آدمای این سرزمین.........
نه مثل اینکه کسی نیست ،هیچکس صدامو نمیشنوه...
ولی من با مزرعه دارای دیگه فرق دارم
من نمیخوام با مترسکم مثل یه مترسک رفتار کنم ،نمیخوام هرروز
سرش داد بزنم و بگم ای مترسک بی خاصیت
چرا کارتو درست انجام نمیدی؟؟؟
چرا پرنده هارو دور نمیکنی؟؟؟
چرا عین مترسک یه جا ایستادی؟؟؟
تو بدرد هیچی نمیخوری؟؟؟
.
.
.
.
.نه ...نه...نه...
من اینطور نیستم،نمیخوام اینطور هم باشم
من نمیخوام برای مترسکم یه مالک باشم،نه...نمیخوام ...
من اینو نمیخوام...
من میخوام که مترسکم یه جا وایسه
من میخوام مترسکم کسیو نترسونه
میخوام همه پرنده ها دورش باشن
میخوام پروانه ها دورش بچرخن
میخوام همه ی دنیا بفهمن که مترسک من
پشت این چهره ی زشتش
یه قلب مهربون داره...
میخوام همه ی دنیا بفهمن مترسک من
با همه ی مترسکای دنیا فرق داره
.
.
.آره میدونم الان تو دلتون بهم میخندینو میگین که من دیوونه شدم
مگه یه هم چین چیزی هم ممکنه!!!
.
.
.
.من میگم آره هست ،فقط من باید چشامو باز کنم تا ببینمش ،
باید بگردم تا پیداش کنم
اما نه......
احتیاجی به گشتن نیست...
اون همینجاست تو مزرعه
فقط من باید وجودشو باور کنم تا ببینمش ،تا پیداش کنم،
تا بقیه ی عمرمو کنارش بشینم و با هم از این دنیا و زیباییش لذت ببریم
من و مترسک من و دنیا و هستی وجهان و کیهان وماه وستاره
و خورشید ودریا و ساحل و...
ما تنها نیستیم ...
کی میگه حرفم غلطه ؟کسی نمیتونه بگه همه ما تنهاییم .
این اشتباهه...
هیچکس تو این دنیا تنها نیست.
چشاتو باز کن حتما میبینیش...
اینو بهت قول میدم...
لینک ثابت
[+]
نوشته شده توسط آبجی در 13:37
|
جالب است...در کتابها میخوانیم که گویا آرم پزشکی بیشتر کشور ها شمعی است
افروخته و نیم سوخته ،و آنطور که پیداست باید تا به آخر بسوزد و مثل این شمع
،عمرش را قطره قطره به پای انسان ها بریزد.
آرم پزشکی کشور ما دو مار است و یک جام.
افسانه ای میگوید: شخصی بیمار شد و به نزد طبیب رفت،طبیب پس از معاینه به
کتابهایش مراجعه کرد...
پس از مطالعه زیاد دید با شرایطی که در کتابها برای معالجه ی این بیمار قید شده
بیماری در حکم بیماری علاج ناپذیر است .همین را هم به بیمار گفت. بیمار از فرط
نا امیدی سر به کوه و بیابان گذاشت...
روزی در بیابان به گله گوسفندی برخورد،گرسنه اش یود،خواست قدری شیر بدوشد
و رفع گرسنگی کند،اما ظرفی همراه نداشت،از گرسنگی داشت هلاک میشد.
کاسه ی لاک پشت مرده ای را دید، کاسه را برداشت و رفت زیر شکم گوسقند و
شیر او را دوشید توی کاسه...
اما هر کاری کرد رغبت نکرد شیر را از آن کاسه بنوشد ...نشست و خوابش
برد...مدتی گذشت ،گرسنگی فشار آورد و بیدار شد .چشم که باز کرد دو مار
سیاه را دید که به سوی کاسه شیری که دوشیده بود میخزیدند...
به کاسه رسیدند ،شیر را نوشیدند ؛سپس سر برداشتند و آنچه خورده بودند در
کاسه برگرداندند...و همانطور
که آمده بودند رفتند!!!و حالا او این جریان را دیده و ماتش برده ...یعنی چه؟!
چرا خوردند ،چرا برگرداندند؟!...
سپس با خودش گفت من که از این بیماری به جان آمده ام،چه بهتر همین شیری
را که به زهر آلوده است بخورم و خودم را از این زندگی راحت کنم!...کاسه ی
لاک پشت را سر کشید وشیری را که مارها خورده و برگردانده بودند تا قطره آخر
نوشید ...به انتظار مرگ ماند...اما ،نه تنها مرگ به سراغش نیامد بلکه احساس
کرد انگار سبک شده،و بیماری از تنش رفته است!...به نزد طبیب برگشت و گفت
تو گفتی که بیماری ام لا علاج است،وحالا می بینی که شفا یافته ام! طبیب زهر
خندی زد و شرایطی را که در کتاب قید شده بود برایش تعریف کرد و گفت:کاسه ی
لاک پشت و شیر را میتوانستم فراهم کنم،ولی آن دو مار سیاه را،با آن مشخصات
،از کجا می آورم،و چه میکردم تا شیر را بخورند و برگردانند!
[+]
نوشته شده توسط آبجی در 14:42
|
|
هر مذهبی، مکتبی، هر نهضتی یا انقلابی از دو عنصر ترکیب میابد: عقل و عشق.
یکی روشنایی است و دیگری حرکت،
یکی شعور و شناخت می بخشد و به مردم بینایی و آگاهی میدهد
و دیگری نیرو و جوشش و جنبش می آفریند.
به گفته ی الکسیس کارل:
((عقل چراغ یک اتومبیل است که راه مینماید،
عشق موتوری که آنرا به حرکت می آورد.))
هر یک بی دیگری هیچ است و بویژه،موتور بی چراغ....
عشق کور،
خطرناک،
فاجعه و
مرگ... ...

کتاب فاطمه فاطمه است
(اثر دکتر علی شریعتی)
[+]
نوشته شده توسط آبجی در 16:38
|
|
برای تو ناچار همنشینی خواهد بود که هرگز از تو جدا نمیگردد،با تو دفن میشود
در حالی که تو مرده ای و او زنده است.
این همنشین تو اگر شریف باشد ،تو را گرامی خواهد داشت و اگر شریف نباشد،
تو را به دامان حوادث میسپارد.
آنگاه آن همنشین با تو محشور میگردد و در رستاخیز با تو برانگیخته میشود و تو
مسئول آن هستی.
پس دقت کن ،همنشینی که انتخاب میکنی نیک باشد،زیرا اگر او نیک باشد ،
مایه ی انس تو خواهد بود
و در این صورت ،موجب وحشت تو میگردد. آن همنشین ،کردار توست.
رسول خدا در نصایحی که به یکی از یاران خود میکرد،.............
[+]
نوشته شده توسط آبجی در 23:34
|
|
آب میخواهم،سرابم میدهند
عشق میخواهم ،عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی؟آفتاب!!!
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من ،بد میشوم
بس کن ای دل ،نا بسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم،بت پرستم،بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد میبارد جواب تر می کنم
طالعم شوم است و باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمیگویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غم خوار باش
من نمیگویم،دگر،گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین!شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای!رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از در ودیوارتان خون میچکد
خون من ،فرهاد،مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد
[+]
نوشته شده توسط آبجی در 16:13
|
|